صفحه ی بلاگفا را باز می کنم و تُندی جلوی نام کاربری می نویسم: "notebenote". بعد یادم می آید که باید یک اسم دیگر بنویسم و بعد به ذهنم می رسد که بیایم همینجا و بنویسم همین ها را که الان دارید می خوانید. دو سال با نت به نت بودم. شاید هم بیشتر. از همان وقت ها که پیش دانشگاهی بودیم و احسانِ عزیز، "دریا در من" را برایم می آورد و "مرا به خانه ام ببر" را و "سال صفر" را و "از ریشه تا همیشه" را.و من که میز آخر می نشستمُ سر هیچ کدام از کلاس هایِ فیزیک و گسسته و زبان به درس گوش نمی دادم. سرم پایین بود و می خواندم. از همان وقت ها با "نت به نت" بودم. از وقتی تصمیم گرفتیم که سه نفری اینجا را راه بیندازیم و طبق معمولِ آن روزها این کار را به بعد از کنکور معوق کردیم. بعدترها با نت به نت بزرگ شدم: همان موقع که آن سی دی ها را برایِ مجید آوردم. یادت می آید مجید؟ دو سال گذشته! همان موقع که حمیدرضا کامنت گذاشت که تو چند ساله ای و بعدتر ها که دیدمش. همان موقع ها که ساعت ها وقت می گذاشتم و ده ها آهنگ را گوش می کردم تا درباره ی کسی مثل ِ بابک صحرایی مقاله بنویسم. جدیداً داشتم مطالب ِدو سال پیش این وبلاگ را می خواندم. بعضی جاها خجالت می کشیدم از نظراتِ خودم.
دوست دارم از یک جایِ دیگر و با یک نگاهِ دیگر، دوباره شروع کنم. و... و همین!
adios amigos
دوباره
دوباره رسیدم، به آغاز ِ گریه!
غزل شد سکوتم، به اعجاز ِ گریه!
دوباره من و تو! دوباره ترانه!
دوباره غزل گریه هایِ شبانه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ قصه مونُ
دوباره تبِ عشق، چه تکرار ِ نابی!
چه آغوش ِ داغی! چه خوابی! چه خوابی!
چه رنگی شده شب، تو این جشن ِ بوسه!
باید گُم شه غصه! بمیره، بپوسه!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ
غزل دختِ عاشق! عزیز ِ ترانه!
تو ای سبز ِ بی مرز! تو ای بی کرانه!
کنارم که باشی، پُر از عطرِ یاسم!
توو دستات می سوزه، تن ِ بی لباسم!
کنارم بخونُ، به یادم بمونُ
به عالم بفهمون، تبِ عشق مونُ

دوستِ خوبم، حمیدرضا عزیزی، وبلاگی داشت با نام "شبگیر" که مدتی پیش به دلایل شخصی تصمیم به تعطیلیِ وبلاگش گرفت. وبلاگ و کلیه مطالبش حذف شده بود، اما اخیراً با همان آدرس و همان نام، وبلاگی ایجاد شده است که ظاهراً از طرفِ یک آدم بیکار با نام حمیدرضا عزیزی هم در آن پست گذاشته می شود. این مطلب را هم به خاطر درخواست این دوستِ خوب اینجا گذاشتم. چون عده ای تصور می کنند آن آقای بیکار همان حمیدرضا عزیزی است و کامنت هم می گذارند!